آیا پیشنهاد مشارکت تجاری در دستور کار ادامه مذکرات خواهد بود ؟
اکثر تحلیلها این روزها روی یک جمله مکث کردهاند: «منافع تجاری میتواند ضامن پایداری توافق باشد». در نگاه اول، جمله منطقی است. تاریخ اقتصاد جهانی هم پر است از مثالهایی که تجارت، جنگ را به تعویق انداخته یا حتی متوقف کرده است. اما اینجا همان نقطهایست که جمعیت دچار خطای کلاسیک میشود؛ تمرکز روی اصل گزاره و نادیده گرفتن شرایط تحقق آن . مسئله این نیست که آیا تجارت میتواند ضامن صلح باشد یا نه. مسئله این است که آیا چنین تجارتی اساساً امکان وقوع دارد یا فقط روی کاغذ جذاب است.
واقعیت پنهان: تجارت، عدد نیست؛ ساختار است
اگر از لایهی احساسی فاصله بگیریم و به داده نگاه کنیم، تصویر خیلی سریع فرو میریزد. حتی خوشبینانهترین برآوردها، توان بالقوهی مبادلات تجاری ایران و آمریکا را حوالی ۵۰ میلیارد دلار در سال نشان میدهند. عددی که در فضای رسانهای ایران بزرگ به نظر میرسد، اما در ترازنامهی اقتصاد آمریکا تقریباً نامرئی است. ایالات متحده با کشورهایی مانند کانادا، مکزیک، چین و اتحادیه اروپا، صدها میلیارد دلار تجارت سالانه دارد. در چنین مقیاسی، ۵۰ میلیارد دلار نه «انگیزه استراتژیک» میسازد و نه «وابستگی متقابل».
اما خطای بزرگتر اینجاست که بحث به عدد خلاصه میشود. تجارت برای شرکتهای بزرگ غربی، فقط حجم نیست؛ قابلیت پیشبینی است. سرمایهگذار به کشوری وارد میشود که بتواند پنج، ده یا بیست سال آینده را مدلسازی کند. ایران، حتی در بهترین سناریوی یک توافق نیمبند، هنوز کشوری با ریسک سیستماتیک بالاست؛ ریسکی که نه با امضای یک سند سیاسی و نه با وعدهی منافع تجاری خنثی نمیشود.

تجربهای که بازار فراموش نمیکند ؛سایهی برجام
اینجا دقیقاً همان نقطهایست که حافظهی بازار از حافظهی سیاست جلوتر است. برجام یک آزمایش واقعی بود، نه یک بحث نظری. توافق امضا شد، تحریمها موقتاً تعلیق شدند، درها روی کاغذ باز شد. اما نتیجه چه بود؟ تقریباً هیچ. شرکتهای بزرگ غربی نیامدند. نه بهخاطر دشمنی ایدئولوژیک، بلکه بهخاطر یک کلمهی ساده: امنیت .
مدیران ارشد شرکتها بهصراحت گفتند بدون تضمینهای بلندمدت، بدون رفع بنیادین اختلافات، بدون حذف ریسک بازگشت تحریم، ورود به ایران توجیه ندارد. این همان جاییست که روایت امروز فرو میپاشد. اگر آن زمان، با امضای رسمی آمریکا و اروپا، سرمایهگذار نیامد، چرا باید امروز، با توافقی ضعیفتر و محیطی پرریسکتر، بیاید؟
خطی که روی نمودار اشتباه رسم شده
ایدهی مشارکت تجاری، روی یک فرض پنهان بنا شده است: اینکه شرکتهای غربی آمادهی سرمایهگذاری در ایراناند و فقط منتظر یک سیگنال سیاسی هستند. این فرض، با واقعیت ترازنامهها همخوانی ندارد. شرکتهای بزرگ، مخصوصاً آمریکایی، امروز بیش از هر زمان دیگری محافظهکارند. تحریمهای ثانویه، دسترسی به سیستم مالی جهانی، ریسک reputational و حتی فشار سهامداران، همه مثل نیروی گرانش عمل میکنند. سرمایه به سمت جایی میرود که اصطکاک کمتر است، نه جایی که باید هر روز با ریسکهای غیرقابلقیمتگذاری دستوپنجه نرم کند.
به زبان بازار، خطی که در این تحلیلها روی نمودار کشیده شده، بر اساس دادهی اشتباه است. وقتی فرض اولیه غلط باشد، کل سناریو فرو میریزد؛ حتی اگر از نظر تئوریک زیبا باشد.
رأی نهایی: استراتژی یا نمایش؟
پیشنهاد مشارکت تجاری ایران و آمریکا، بیش از آنکه یک استراتژی اقتصادی باشد، یک ابزار دیپلماتیک نمایشی است. جملهای که برای مصرف رسانهای طراحی شده، نه برای اجرا در دنیای واقعی. این ایده شاید در سطح گفتار سیاسی، فضا بسازد یا مذاکرات را نرمتر کند، اما بهعنوان ضمانت پایداری توافق، عملاً کارایی ندارد.
اگر قرار است توافقی پایدار شود، مسیرش از تجارت ۵۰ میلیارد دلاری نمیگذرد. از کاهش ریسکهای ساختاری میگذرد؛ از حل اختلافات بنیادین، از ایجاد امنیت حقوقی و سیاسی، و از ساختن محیطی که سرمایهگذار بتواند آیندهاش را مدلسازی کند. تا آن زمان، هر صحبت از شراکت تجاری، بیشتر شبیه فرضی محال است تا نقشهی راه.
بازار یک قانون ساده دارد: سرمایه با امید حرکت نمیکند، با امنیت حرکت میکند. و این همان چیزیست که هنوز در این معادله غایب است.



